دلم برای گریه های شبانه ام تنگ است...

دلم برای دلتنگی هایم تنگ است...

دل دل می کنم،هر شب که گریه هایم را ببارم یا ذخیره کنم برای روز مبادا!!!

دلم بهانه روزهای تازگی اش را می گیرد و سرگردان و حیرانم که چه کار باید بکنم؟!

اشک هایم هر لحظه پشت ناودان چشم هایم جمع می شود و آماده بارش است.

بغضم هرآن در حال شکسته شدن است اما من نمی دانم که چرا از گریه هایم ترس دارم؟!

خوناشام منحوسی در قبرستان ذهن من برای خودش تابوتی تاریک ساخته و هر شبوقتی که ساعت دلداگی ام از نیمه می گذرد آن موجود نفرت انگیز دست به کار می شود و می افتد به جان خاطرات عاشقی ام و تمام عشق و احساسم را از قلبم می مکد و برای من سردی و کرختی جان و روحم را به جا می گذارد.

دل کوچکم دلش می خواهد دوباره عاشقی کند و دست در دست عشق به روزهای در راه مانده لبخند بزند اما نمی شود،نمی گذارند،نمی توانم،دیگر انگار سخت شده ام....

 

 

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 25





 با این که این روزهای پایانی سال چهره تمام رهگذران روزگار میزبان لبخندی عمیق و شیرین است اما نمی دانم چرا من نمی توانم لبخندم را پیدا کنم!!!

خیلی وقت است که گمش کرده ام...

با خودم فکر می کردم شاید توی خانه تکانی این روزهای پایانی سال لبخند گم شده ام را دوباره پیدا کنم اما.....

نشد.........

پیدایش نکردم......

به گمانم که لبخندم گم نشده...

که آن لبخند را کسی از من ربوده است.

چشم های حسود روزگارِ بی انصاف لبخند کودکانه ام را که سرشار از صداقت مهربان بودن قلبی دلبسته ی یک احساس شیشه ای بود با گرفتن تمام هستی ام از من ربوده است.

شاید این اصلا خوب نباشد اما باید بگویم که آرام آرام دارم عادت می کنم به نبودن لبخندم و نقاشی کردن یه تصویر دروغی از لبخندی مضحک روی چهره ام...

کاش هستی ام را نگرفته بودند از قلبم و لبخندم را به میهمانی بهار دعوت می کردم.

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 18





ای رفته از برم به دیاران دوردرست

با هر نگین اشک بچشم تر منی

هرجاکه عشق و صفا و بوسه هست

در خاطر منی

هر شامگه که جامه ی نیلین اسمان

پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است

هر شب که مه چو دانه ای الماس بی رقیب

بر گوش شب به جلوه چنان گوشواره است

ان بوسه ها و زمزمه های شبانه را

یاداور منی

در خاطر منی..
.

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] ادامه مطلب نظرات 11





من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم...

در غمستان نفسگیر، اگر

نفسم میگیرد

آرزو در دل من

متولد نشده، می میرد

یا اگر دست زمان در ازای هر نفس

جان مرا میگیرد

من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم...

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] ادامه مطلب نظرات 3





 رنگ آسمان امروز کبود است.درست مثل صورت من.چه قدر دوست دارم این گنبد وسیع و مهربان را.

گنبدی را که امروز با من مهربان شده و قصد همدردی دارد با دل پرخون من.

امروز بغض هر روزه ام سراسر چین و ترک شده و سرتا پای دل و جانم را به چنگ گرفته است.

بغض هرروزه ای که لرزشی سخت دارد اما امانش نمی دهند تا بشکند...

امروز صورتم کبود شده از این بغض فراخ و پرشکن که نمی تواند لبریز شود و گریه ام را جاری کند.

چرا همه فکر می کنند با دوره کردن جسم تکیده ام دوست داشتنشان را به رخ می کشند؟؟

شما را به خدا ای تمام آدمیان!!!خلوتم را شلوغ نکنید؛بگذارید این بغض کبود و خفه کننده خودش را ابراز کند.

نمی بینید مگر که چهره ام کبود شده از درد؟

مگر شما خودتان لحظه های غمناک و نم زده نداشته اید؟!

شما را به خدا رهایم کنید.

۱۰سال و ۹سال است که نگذاشته اید این بغض نمایان شود.

می ترسم...به خدا می ترسم از اینکه این بغض تبدیل شود به یک دمل چرکین و خراب کند تمام مهربانی ام را.....

شما را به تمام هستی تان رها کنید این*منِ*خسته و نقاب زده را.

این نقاب لبخند دروغین را تا کی باید به صورتم بزنم؟

اگر شما خلوتم را خلوت کرده بودید من نقاب نمی زدم و همه تان خوب می دید صورتم را...

و آنوقت من ۱۰ سال و ۹ سال این بغض را نگاه نمی داشتم.

شما را به لحظه های خوبتان سوگند رها کنید مرا...............

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 23





 آن روزها...

  من

      بارش باران

           کوچه های نم خورده

                   چتر رنگارنگ

                           و حضوری دیگر.....تو...

دستانمان که خیس باران و گرم عشق است و به هم قفل شده...

         هر دو زیر چتر رنگارنگ...

                لبخندهایمان....

                        و نگاهی رو به آسمان........

شادی ام از حضورت

       و لبخندت از در کنار من بودن.

دیوانگی....

    رها کردن چتر

        و دویدن زیر خیسناکی بارن ریز و درشت در حال فرود....

و اکنون...

من

   بارش باران

       کوچه های نم خورده

            چتر سیاهی که هیچ گاه بازش نمی کنم

                  و خاطرات تو.......

دستان خیس و یخ زده ام که دلم نمی خواهد حتی با *ها*گردن گرمشان کنم.

         صورتم که خیس شده

                  اما نه از باران

                          که از ریزش قطره های گرم اشک هایم....

حال من حالا حزن انگیز است

        از نبودنت

             از نداشتنت

                اما تو...!!!

                    نمی دانم....

راستی....

     از حضورش

         و از نگاهش

                قاب زیبای چهره ات را به لبخندی مهمان می کنی؟!

و دوباره

     من

         دیوانگی

              رها کردن حیات

                    دویدن زیر خیسناکی باران ریز و درشت در حال فرود

                             و ایستادن در میانه ی ریل قطاری که....

                                         هم اکنون از راه خواهد رسید............

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 31





به هوای پروانه شدن برای عشق تو،دور تا دور خودم را پیله کشیده ام.

 مثل یک کرم کوچک در لفافه ی این تارهای ابریشمی خودم را به خواب زده ام.

هر لحظه تمام هوش و حواسم را به سوی وجودت متمرکز می کنم تا نیروی عاشقانه ام یاری ام کند و زودتر پروانه ی عشقت باشم.

رشته رشته ی این تارهای ابریشمی ساخته شده از احساس نمناک علاقه ام به توست.

من هر روز اندیشه ام را به روح ِ قلب تو می فروشم و در عوض برای پیله ام ریسمان ابریشمی می خرم.

شرط شاپرک شدنم،خواست و مطلوب تو بودن است.

من خوب عاشقی کرده ام و پیله ی کوچکم لبریز از شمیم دلدادگی است؛چرا طلب نمی کنی قلبم را تا پروانه ات شوم و آنوقت تازه لحظه های خوب عاشقی ام را نشانت دهم.

تو هیچ می دانی که من چرا می خواهم زیباترین شاپرک دنیای دلبری باشم؟؟؟؟؟؟؟

تمام تلاش من برای آن است که تو از حکایت قلب کوچک من باخبر شوی.

می خواهم وقتی پروانه شدم پیش روی خودت دور شمع وجودت آنقدر بگردم که ذره ذره بسوزم و تو خوب بفهمی که این پروانه ی دیوانه و پر سوخته چه قدر می خواهدت.

حالا سال هاست که پیله ی من تکمیل شده اما تو هنوز هم نیامده ای.

امروز تازه فهمیدم که چه قدر بدقولی تو،تویی که می گفتی می آیم اما نیامده ای هنوز و وجود من دارد تحلیل می رود در این گرمای درون پیله ام.

هر روز یک قطعه از وجودم پیش چشمانم بخار می شود و تو هنوز هم نیامدی.

کاش پیله ام را داخل دیگی از آب جوشان می انداختند و از این زجر کش شدنم جلوگیری می کردندتارهای تنیده شده ام را می رشتند و با آن پارچه ای می ساختند و از آن جامه ای دیبا می دوختند و آن جامه پیکرت را در بر میگرفت.

آنوقت من لذت می بردم از در آغوش کشیدنت،کاش می شداما حیف که تو نمی آیی و این انتظار دارد زجرکشم می کند.

 

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 52





 

 چه عاشقانه ی عجیبی است این حال عاشقی من.

انگار طعم خرمالوی کال گرفته وجودم.

نمی دانم شاید بد بین شده ام به لحظه های مستی ِ عشق.

اما این فکر زهر آلود بر تمام اندیشه ی من سایه انداخته و مات کرده برق طلایی رنگ این لحظه ها را.

من هر ثانیه که تمام روح و جانم لبریز می شود از این احساس، همرا با آن می لرزم از*می ترسم *هایم.

من می ترسم از اینکه این عاشقی یک خرمالوی نارنجی و شفاف باشد که وقتی گاز میزنی و میشکافی پوست لطیفش را تمام دهانت پر می شود از یک شیرینی دلنشین و گرم اما درست وقتی که در اوج لذت آن شیرینی هستی یک رویداد پرشتاب رخ می دهد که به موجبش تمام حضورت گس و کرخت می شود.

زبانت به کامت می چسبد و دانه های پوست کال خرمالو تمام خیسی دهانت را دار خودش می کشد.و تو تمام جسم تکیده ات مورمور می شود از این احساس.

تلخ است برایم اندیشه ی احتمال تجربه ی این لحظه ها.

نکند عاشقی من هم رنگ خرمالوی کال به خودش بگیرد!!!!!!!

نکند تمام این شیرینی هایی که دارم تجربه می کنم برای آن است که وقتی به قسمت کال ماجرا رسیدم کمتر کرخت شوم؟؟؟؟؟؟

نمی دانم؛من ، می لرزم از *می ترسم*هایم........

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 16





 و من هر روز از میان فاصله های آجر های دیوار حیاطمان تو را نگاه میکردم که با آب زلال حوض خانه تان وضو می ساختی.

هر شب که تصویر ماه درست در میانه ی حوض می افتاد تو میرسیدی و زیبایی ات تصویر منعکس شده ی ماه را در حوض می شکست.

و من عاشق صدای قطره های آبی بودم که از میانه ی دستانت روی سطح آب می افتاد و سکوت خانه را پر ترک می کرد.صدایی که برای من ترجمه ی زیباترین کلام عاشقانه بود.

چه شوری در من ایجاد شد وقتی که صدای ضربه هایی که به دروازه ی خانه ی کوچکمان می خورد خبر از آمدن تو می داد.تو آمدی تا تصویر مرا هم در کنار تصویر خودت در آب شریک کنی.

و چه زیباروزهایی بود آن هنگام که تازه عهد و پیمان شراکت زندگی بسته بودیم.

همه چیز مثل آن تصویر کوچک میان آجرها در کنار تو برای من لذت بخش بود.

همه چیز حتی مراسم باشکوه خاکسپاری ات.

دیدنت در میان کفن سفید در دلخاک تمام تنم را می لرزاند چون من حسودی ام می شد.

داشتم می مردم از اینکه به جای آغوش من در آغوش سرد خاک آرمیده ای.

و زیباتر از همه ی این ها چهل شبانه روز بعد از وداع با تو بود وقتی که سنگ سیاه و شفافی تمام آغوش خاک را احاطه کرد.

سنگی که نام سرخ شهید جلوه ای صد چندان به سیاهی اش بخشیده بود. 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 40





 می خواهم به کرامت شهره ات کنم در شهر.

من با تمام ذره ذره ی وجودم ایمان دارم به کرم شیرینِ دلبرانه ات.

تو خسیس ترین کریمی هستی که صاحبخانه ی این شلوغ بازار ملکش را به او اجاره داده است.

حتی خودت هم هرگز نمی توانی بر این کنیه ات مفسر شوی؛مگر آنکه لا اقل برای لحظه ای جامه ی روح عاشقانه ی مرا بر تن کنی.

تا برای لحظه ای هم که شده به جای من باشی و درست مثل من در تمام ثانیه هایت و در هر فروز و فراز مژگانت تصویر کسی را ببینی که با تمام نفس هایش عاشق شدنت را به تو کرامت می کند و درست به همان اندازه خسیس است در عاشقی و دوست داشتنت.

دردناک است که تو در مقابل دیدگان معشوقت در دریای عاشقی هایت غرق شوی اما او نیم نگاهش را هم از تو دریغ بدارد وحتی رشته ای از محبتش را برای نجات وجود نهیفت خرج نکند.

دردناک است اما حتی خودت هم نمی فهمی.....

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 47





دوستان عزیز سلام.

چند وقتیه چند مورد خاص پیش اومده که لازم دیدم توی وب به اطلاع نگاه پر مهر و محبت همتون برسونم.

دفتر دلداده از همون اول برای خودش یه سری ضوابط خاص داشت که دلداده هر لحظه تمام سعی خودش رو کرده تا از اون ها تخطی نکنه

اول اینکه  قلم دلداده همیشه خودش رو به این اصل ملزم کرده که هرگز نباید کپی شده و یا تحریف شده ی آثار دیگران رو جایی حک کنه.دلداده هر چی مینویسه متعلق به قلم خودشه و نگاه و ذهنش بلد نیست از نوشته های دیگران عکاسی کنه.

دوم  چند وقتیه توی چند تا وبلاگ و سایت کپی مطالب دفتر رو میبینم که هیچ نشونی از ذکر منبع و نویسنده ی اثر نیست.حتی توی یک سایت تبلیغ فروش نرم افزار*برای آرامش قلب شکسته ام* که تمام نوشته های این دفتر بود رو دیدم.یه دلنوشته هرچند از لحاظ ارزش ادبی اثر فاخری نباشه برای نویسنده ارزش دیگه ای داره و سو استفاده باعث رنجش خاطر خالق اون اثر میشه بنابر این از تمامی دوستان خواهش میکنم در صورتی که دلشون میخواد همه یا بخشی از پست ها رو توی وبلاگ یا سایتشون کپی کنند حتما با ذکر منبع(آدرس وبلاگ)این کار رو بکنن در غیر این صورت مطلع باشن که دلداده به هیچ وجه از این اقدام رضایت نداره و از حق معنوی حفظ اثر خودش نمیگذره.

سوم توي دفتر دلداده هميشه سعي شده اگر عكسي آپلود ميشه عكسي باشه كه از لحاظ اخلاقي تاييد شده باشه و با عقاید و افکار شخصی دلداده منطبق باشه این دفتر برای ثبت حرف های یک دل شکسته شده تاسیس شده و لزومی نداره از عکس هایی که مغایر ارزش های ملی و دینی ما هستن در اون استفاده بشه بنابراین وبلاگ اون دسته از عزیزان که عکس های نامناسب رو آپلود کردن و همینطور وبلاگ های تبلیغاتی لینک نمیشن.همین جا ازتمامی این دوستان قلبا معذرت خواهی میکنم به هر حال هرکس افکار و عقاید مختص به خودش رو داره و این دوستان جسارت من رو به حساب این بذارن که دفتر دلداده لیاقت اینکه اون ها رو لینک کنه نداشته.

چهارم   بعضي از دوستان پرسيده بودن چرا من هميشه وقتي ميخوام در مورد خودم و يا وبلاگم صحبت كنم از ضمير سوم شخص استفاده ميكنم.دليل اين موضوع اينه كه متاسفانه یا خوشبختانه من وقت نوشتن دلنوشته هام دوست دارم خودم رو در تاریکی سایه ی هویت های ساختگی پنهان کنم بنابراین من چند هويت جداگانه دارم یکی هويت دفترم كه همون *دلداده* هست. يكي هويتم در دنياي مجازي كه ميشه* نازنين نيكزاد*و ديگري هم هويتي كه توي ثبت احوال پايتخت ثبت شده. من از هويت دلداده فقط زمانی که توی این دفتر دلنوشته مینویسم استفاده میکنم به همبن دلیل در سایر مواقع با نگاهی خارج از اون هویت صحبت میکنم بنابراین ناچار به استفاده از ضمیر سوم شخص هستم.

در آخر اینکه باز هم بابت گستاخی و جسارت هام توی این پست از همه ی عزیزان معذرت خواهی میکنم و متوقع هستم که اصل منظورم رو درک کنید و به حساب خودشیفتگی و بی ادبی نگذارید.

از همتون بابت اینکه نگاه گیرا و وقت با ارزشتون رو به این دفتر کهنه هدیه میکنید متشکرم.

با تشکر(دلداده)

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 24





 

 کاش باورش نمی کردم.

کاش میخندیدم و بی اعتنا از کنارش عبور می کردم.

کاش تنها اندکی دلواپس می شدم.

کاش به سادگی می گفتم: این فقط یک خواب بود.

آن شب در آن خواب، نه خواب نبود باید بگویم در آن کابوس شبانه آن قاصد شوم روزگار، سنگ کینه اش را محکم در میان انگشتان شیطانی اش فشرد و بعد با تمام نیرو پرتابش کرد به سوی همای کوچک سعادت من.

پرنده ي كوچك و بي جان بال هاي خسته اش را باز كرد و به پرواز درآمد.

هماي كوچك من پر زد و رفت.رفت و روح مرا در بيچارگي اش تنها گذاشت.

آن كينه توز روزگار با لبخند سياهش به من چشم دوخته بود و فرياد ميزد:من از لبخند عشقي كه به خاطر من نباشد متنفرم.

تو بايد عشقت را نثار من كني و فقط مرا بخواهي.

 من خيال هركس را كه بخواهد جاي مرا بگيرد از تو ميگيرم.

اين عشق بايد پيش پاي من قرباني شود.

اشك هايت را وقتي حسرت ميخوري و قطره قطره ميفشاني شان دوست دارم.

 من عطش دارم خون گريه كن از دوري عشقت.

كاش آن كابوس سياه را باور نميكردم. هماي كوچكم رفت اما نه به خاطر ترس از آن سنگ به خاطر ترس و نا اميدي من بود كه مرا رها كرد و رفت.

ابليس شوم و سياه كار خودش را كرده بود سنگ هايش را زد و رفت.

با سنگ هايش چشمانم را براي ديدن زيبايي هاي عشقم كور كرد.قلبم را نشانه گرفت و چراغ پرنور اميد را شكست و قلبم را سياه و سرد كرد.

اگر باورش نميكردم و اميد را به ياس تلخ روح او نمي فروختم بيچاره نميشدم.

اما حالا هنوز هم دير نيست آهاي ابليس سيه چهر بمير و  آغوش مرا رها كن.

من چراغ اميدم را دوباره روشن كرده ام و ميخواهم با نور قلبم چشمان تورا كور كنم.

بمير كه من دوباره عاشقم.

من اين عشق تازه ام را هرگز به دروغهايت نمي فروشم.

عشق قديمي ام را ربودي و خود را از خون خوشبختي ام سيراب كردي،باشد ارزاني خودت.

من حالا به درخت تنومد عشقي شيرين و گوارا تكيه كرده ام بمير كه ديگر نه سيرلب ميشوي و نه شادمان.

او را براي ابد در قلبم محفوظ ميدارم و خوشبختي ام را براي هميشه با او تقسيم ميكنم.

بمير و در حسرت اشك حسرت من خون گريه كن..........

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 20





به یاد چشم تو ، میخانه در بغل دارم

به نوش نوش تو ، پیمانه در بغل دارم

برای آینه ها ، از تو قصه می گویم

به ذوق دیدنت افسانه در بغل دارم

چراغ خاطره از نور چشم تو روشن

به شوق موی تو ، من شانه در بغل دارم

تو مثل لیلی و ، مجنون منم که تا به سحر

ز شور عشق تو ، دیوانه در بغل دارم

تمام وجود عاشق ز شوکت لب توست

برای صید لبت دانه در بغل دارم 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 22





 

خيره خيره نگاهم ميكردند،سنگيني نگاه طلبكارشان آزارم ميداد.

گرد و غبار نشسته روي دفتر كهنه ام سينه اش را بيمار كرده بود و بغض و سرفه هاي پي در پي اش امان نميداد تا گلايه اي بكند.قلم هم كه جوهر صدايش در گلو خشكيده بود و فقط نگاهم ميكرد،نگاهي پر از ناگفته هاي تمام اين روزهاي تنهاييشان.

با اينكه در تمام عالم تنها نقطه اي كه آرامش را برايم به ارمغان مي آورد همان اتاق كوچك بود اما با حضور آن چشم ها ديگر نميتوانستم ماندن را تاب بياورم.

آخر مگر من گناهكارم؟

تقصير من چيست كه عاشق تاريكي شب هاي بي مهتاب شده ام؟

مگر من خواسته ام كه آواز قناري تمام وجودم را پر از تنش بكند و موسيقي مورد علاقه ام بشود صداي جغد شوم نيمه شب؟

چه كنم كه ديگر رنگين كمان در نگاه من ديگر هيچ رونقي ندارد و چشمان پر از آب من ديگر عادت كرده به تاريكي و روشنايي روز برايش زمخت شده؟

كاش هنوز هم نوشتن بهانه ي زندگي ام بود اما................

قلب من از اين اسارت خسته شده،ميخواهد پر بگيرد و آزاد شود از حصار ميله هاي اين قفسه ي سينه.

اين ماهيچه ي اسير شده گاهي آنچنان خود را به ديواره ي سينه ميكوبد كه ترس برم ميدارد نكند همين حالا سينه ام را بشكافد و بيرون بيايد تمام آن اسرار محبوس شده.

هر شب دستان لرزانم را روي اين قلب شكسته و بيمار ميگذارم و برايش از درد هايم ميگويم از اينكه بايد آرام بگيرد و رازهايم را الي الابد در خود محفوظ بدارد.

روزگار آزگاريست كه شكلات هاي رنگا رنگ اطباء هم ديگر آرام نميكنند اين اسير راز دار مرا....

ميدانم چه ميخواهد؛ به گمانم آبروي مرا ميخواهد از من بگيرد ميخواهد تمام رازهاي عاشقي هاي مرا در تمام عالم فرياد كند.

آي خداي من آي خداي عاشقي هاي من تو كه ميگويي هواي آبروي بنده ات را داري نجات بده مرا از دست اين قلب خسته،ميدانم كه ميتواني تپش هايش را پيش از آنكه بي آبرو كند مرا از او بگيري پس تورا به مهرباني ات سوگند تا دير نشده خلاصم كن از اين دل آشوبي ها آي خداي.........................

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 5





 

نفرین بر آن شب شوم و تاریک وقتی که آن حادثه تلخ روی داد.

وقتی شب برای من شکسته شد

وقتی که دیگر سکوت شب آرامشی برایم نداشت و رنج آور شده بود.

وقتی تو آسمان پر ستاره ی آرزو هایم را از من ربودی و تمام هستی ام را پیش چشمان بهت زده ام پرپر کردی و به باد سپردیشان.

وقتی برای اولین بار قلب رنجورم ترک خورد و صدای شکسته شدنش بارها و بارها در افکار من دوران خورد.

وقتی که اولین بار بود و نخستین تجربه اما..........

اما آخرینش نبود.

چه قدر آرزو کردم عادت نکنی به شکستن دل کسی که عاشقانه تو را می خواهد اما........

گاهی میگویم کاش من هم بلد بودم مهر سکوت را از روی دهانم بردارم و تمام ناگفته ها را بگویم اما قلب من اهل این نیست که شب و سکوتش را برای تو بشکند.......

                    سکوتم از رضایت نیست        دلم اهل شکایت نیست

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 18





         

 

        دردهایم را برایت گفته ام / بشنو اکنون این سکوت تلخ را

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 4





تو را من چشم در راهم ...

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام, در آن دم , که بر جا,دره ها چون مرده ما ران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ؛

گرم یادآوری یا نه, من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم.

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  (نظر بدهید.)





 یک بغض خشک و شکننده در تمام وقت ها که صدایت لحظه هام را میشکند همراه من است.

یک نگاه که عاشق و منتظر و فرو رفته در خلسه ی بی تکلیفی است در تمام خاطره های گذشته ام تورا نظار ه گر است و روی تمام لبخندهایت و گریه هام قفل میشود.

کاش آن همای کوچک چون همیشه که برای همه ٬ برای من هم سعادت می آورد اما آن کوچک نهیف برای من از تو و عشقمان تنها غم وخلآ بی چارگی را به ارمغان آورد.

انگار همه ی دنیا برای غم و بی چارگی من دست به کار شد اند.همه ی این دنیا درست مثل همه ی لحظه های تو.........

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 1





    زندگی برای من تمام لحظه های با تو بودن بود و من درست از همان لحظه ای که بی تو به ماندن و نرفتن محکوم شدم٬مرده ام.

من اکنون یک جسد متحرک هستم که حیات در من جز تکان های ناموزون یک ماهیچه ی سنگی در سینه ام هیچ نشانه ی دیگری ندارد.

من خود مرگ هستم.من تمام شب ها و روزهایی را که محکومیت خود را میگذارنم در یک تابوت سرد و نمور به تو و نبودنت فکر میکنم به این که اگر بیایی این مرگ تلخ از من عبور خواهد کرد و دوباره نبض این جسد تپش را تجربه میکند....

 و به اینکه چه قدر آرزوهای این دل شکسته محال است٬به اینکه من تاابد محکوم می مانم و فقط هرروز به تو می اندیشم به تو که هیچ گاه نمی آیی....

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 1





    چه قدر دلتنگم از اين خرابه ي ويراني كه به ماندن و زيستن در آن مجبورم.كاش ميشد رها شد از اين قفس تنگ و تاريك كاش خداوند خوب من مرا از اين دنياي سياهي كه گرفتارش هستم بيرون ميبرد.تا به حال اين قدر دچار سردر گمي نشده بودم بيقراريي كه نميدانم چه طور بايد آرامش كنم.

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 2





بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.............






رفقا اگه وقتي به اين وبلاگ سر ميزنيد و اين دل نوشته ها رو ميخونيد نظر هم بدين خيلي خوشحال ميشم.منتظر پيام هاتون هستم.

 

 

 

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 6





وقتي از خودم مي پرسم كه زندگي روي زبان من چه طعمي دارد،نمي دانم كه بايد چه جوابي براي اين سوال بي مزه داشته باشم!!!!

بگويم شيرين است؟؟

آخر كدام شهد و شيريني؟

اين روزها همه چيز طعم تلخ يك قهوه ي قجري را دارد.طعم تلخي كه اگر براي از بين رفتنش آب بخوري تمام دهانت را طعمي گس و آزار دهنده پر ميكند. براي همين تو تا ابد به تحمل اين تلخي محكومي.

پس بگويم مزه زندگي ام تلخ است؟؟

نه نمي شود گفت هميشه تلخ،گاهي كه در عمق خاطرات گذشته ام غرق ميشوم تمام لحظه هايم يك جور مزه ي ملس مي گيرد.طعمي كه نه ميشود گفت تلخ است و نه شيرين!!يا كه شايد هر دو با هم.

گاهي رگه هايي از تلخي براي به ياد اوردن تنهايي هرروزه ام،براي ثانيه هاي بلند و دردناک بي عشقي .

در بعضي لحظه ها يك مزه ي كمرنگ شيرين كه به دل مينشيند؛طعمي آرامش بخش براي به يادآوردن تصوير لبخند او،براي لحظه هاي خوب با هم بودن،براي آرزوي خوشبختي اش، خوشبختي كه حاضرم براي ديدنش ديگري را در جاي خالي خودم ببينم.
حالا بگويم چه طعمي دارد اين زندگي؟

وقتي باز هم زبانم را مزه مزه ميكنم كمي طعم شور اشك و خون را هم احساس ميكنم.خون دل بی قرار و اشك چشمان كم سويم.

نمي دانم اسم اين طعم كهنه و جديد روي زبانم چيست كه هم آزارم مي دهد و هم برايم گواراست؟!!

طعم گذشتن از آرزوهاي قلب خودم براي راحتي او.

طعم تا ابد دوست داشتن كسي كه مرا نمي خواست.

نمي دانم شايد بايد گفت طعم يك عشق يا بهتر است بگويم طعم عجیب يك عشق بي ثمر...

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 2





دلم تنگ است،دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است.

سكوت از كوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است.

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است!!!!!

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 7





  نمي دانم اين عشق از جانم چه ميخواهد!!!!

 گمان كنم تا هوش و عقلم را به يغما نبرد دست از جانم نمي شويد.

گمان كنم تا چون مجنون سر به بيابان نگذارم رهایم نمی کند.

نميدانم چه ميخواهد از من كه هر شب روياهام را تر ميكند از اشكِ چشمانم.

نكند از جانم ، جانم را ميخواهد كه هر شب اینچنین به آتش اين عشق دمي ميدهد و شررهايش را شعله ورتر ميكند.

هر چه ميخواهي بگو ! مرا ديگر تاب اين بي قراري نيست.

اگر جان ميخواهي بگير!

اگر عقلم را ميخواهي ببر!

هر چه ميكني فقط آرام كن اين شوق و شرار و بي قراري را.

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 6





 

چه قدر خسته ام به اندازه ي تمام لحظه لحظه هاي زندگاني ام

..

چه قدر تشنه ام به اندازه ي تمام قطره قطره هاي اين باران

..

چه قدر گريه ام به اندازه ي تمام لبخندهاي كودكانه ام

..

چه قدر دل شكسته ام آنقدر كه هيچ تبسمي توان ترميمش را ندارد

....

........

............

................

و چه قدر مرده ام به اندازه ي تمام لحظه هاي گذشته از عمر باطلم................................

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 1





 

اگر عاشقي،عاشقي كن برايم

 كه من چشم دارم به لبخند روي لبانت         

بمان و برايم بگو داستان همه عاشقان را

كه من دوست دارم صداي ترك خورده ات را

ولي نيك ميدانم نمي ماني، افسوس

چونان جويبار ميگريزي ز آغوشم ، افسوس

من آن سنگلاخ كف جويبارم

به دريا رسي و من اينجا بمانم

ميان كثرت سنگ پوشت

 جدا خواهم امد ز يادت

خدايا رها باشدو خوش بماند

وصالش ز امال من دور ماند

نمي خواهم او محبوس باشد

خدايا او هميشه خوب باشد

بماند با عزيزش تا هميشه

رها از او نماند تا هميشه

وصال آن عزيزش را به او ده

هميشه عشق را در قلب او نه

 

 

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 3





 دلداده شاید همان نامی باشد که برازنده ی دل بی تاب من است.

دلداده شاید من نباشم.من پر از نقاب و ریا و دروغم.

من همانی ام که در پس نقاب های رنگارنگ پنهان می شوم.

من همانی ام که شرم و خجالت از گفتن حقیقت های دلم ؛مهری بر دهانم زده و مجبور به سکوتم می کند.

من همانی ام که می ترسم از گفتن از آنچه از قلب و ذهنم عبور می کند.

من همانی ام که در حسرت بی نقابی و حقیقت بودن دارم جان می دهم.

من دروغم ....

یک دروغ محال............

و دلداده همان منِ بی نقابی است که قلم در میان انگشتان او بر گونه ی دفتر بوسه می زند.

دلداده شاید حقیقتِ خلوت پر از سکوتی است که هر شب برای خودم می سازم.

دلداده من بی خجالت هایم است که به جای من همه ی زمزمه های سکوت چشمانم را فریاد می زند و هر لحظه بر خلاف منِ نقاب زده برای شنیده شدن به دعا می نشیند.

دلداده گاهی منم و گاهی نیستم..........

[نویسنده: دلداده] [موضوع: عمومی] [لینک مستقیم] |  نظرات 4






كد جاوا در :قالبسرا